در حال بارگذاری ...

این نخستین تله و طعمه ای بود که توانست شخصیت علمی و کلامی انجمن حجتیه را تبدیل به شخصیت اقتصادی سودجویانه گرداند و چون جنگ کوکاکولا و پپسی کولا، همه کسی و همه جایی گردید رهبر کنونی انقلاب که در آن روزگار، بیش از 20 سال نداشتند به ارشادشان فرمودند: « اینقدر بر سر پپسی وکوکاکولایی که سود هر دو به یک جیب می ریزد، درگیر نشوید.»

 علیرضا کمیلی 
اشاره: از پیروزی مصدق خاطره داشته باشی و در تظاهرات ملی شدن صنعت نفت بوده باشی و تابلوی حزب توده را پایین کشیده باشی و با نواب و کاشانی بزرگ گفت وگو کرده و با مصدق مکاتبه داشته باشی و شاگرد عابدزاده و شیخ مجتبی قزوینی بوده باشی و دوست استاد شریعتی و دکتر علی شریعتی و آیت الله خامنه ای و... یعنی آدمی بوده ای از ابتدا دغدغه مند و فکور و فعال سیاسی انقلابی! اینها همه «حاج حیدر رحیم پورازغدی» است که کتاب «از انجمن پیروان قرآن تا انجمن حجتیه» خاطرات و تحلیل های خواندنی اوست و اینک در گفت وگو با ما بخشی از گنجینه ارزشمند خاطرات شان در رابطه با روند شکل گیری انجمن حجتیه را باز گفته اند. 
*** 
تأسیس مهدیه 
بنیانگذار نخستین مهدیه و انجمن پیروان قرآن، مرحوم حاج علی اصغر عابدزاده در کوچه باغ نادری در مشهد بود. مردی که کمتر از فقها، دانش دینی داشت ولی به اندازه هزار فقیه، به فقه و اسلام و ایمان مردم، خدمت کرد. چیزی نگذشت که مهدیه، فعال ترین و جاذب ترین مجتمع دینی شهر و مقبول عام و خاص قرار گرفت زیرا آنجا هم مدرسه و هم محل آموزش قرائت قرآن و شب های جمعه نیز، محل دعای کمیل و صبح های جمعه، دعای ندبه بود. برگزاری دسته جمعی مراسم دعاها در آن موقعیت، معنای دیگری داشت و کاملاً یک حرکت ابداعی و معنادار بود. 
کمی بعد مستمعان دعای ندبه و کمیل به صدها نفر رسید و مهدیه، گنجایش چنان جمعیتی را نداشت. زیرا این حرکت پدیده ای بی سابقه بود و پیام واضح دینی، سیاسی داشت زیرا این انجمن پس از یک دوره مذهب ستیزی شدید، به احیای مذهب برخاسته بود و بنابراین برگزاری دعای کمیل و ندبه انجمن، تا آنجا به اقتدار و نفوذ مردمی عابدزاده افزود که برخلاف میل حاکمان بر سرنوشت امور دینی مردم و سازمان های رسمی که بر مسجد جامع گوهرشاد، تسلط رسمی داشتند، به علت استقبال وسیع مردمی، دعای کمیل و ندبه به مسجد گوهرشاد منتقل شد. 

دوره نخوت مذهبی ها 
« انجمن پیروان قرآن» و « مهدیه» به جایگاهی از قدرت معنوی رسیده بود که خاص و عام، آن را تقدیس و سمبل قدس و تقوا و حافظ مرز و بوم معنوی و مادی کشور می دانستند و به راستی هم مهدیه، محل تهذیب و خودسازی جوانان خراسان و الگویی برای کشور و عابدزاده، مرادی مذهبی شده بود، زیرا حضرتش هوشمندانه و به تجربه، دریافته بود که در آن دوره، بسیاری تکیه ها و هیئت ها مورد اعتماد مردم نبوده و خلوت شده اند و در شرایطی که غیرمذهبی ها دارای گونه های بسیاری حزب و باشگاه مدرن شده و جوانان را جذب می کردند و مؤمنان، تشنه گردهمایی هستند و مساجد هم با القاء دشمنان، منحصر به نمازخانه شده و هر هیئتی هم که تأسیس می شد خود به خود تحت نظر شیخ احمد کفایی قرار می گرفت، افشای کفایی هم تا دوران روشنگری های نهضت نفت به خاطر نسبت او به پدر مرجع و مجاهد و بزرگواری چون آخوند و برادر شهیدش فقیه شیخ محمد کفایی مشهور به آقازاده دشوار بود. 

گسترش و فراگیری 
از این رو عابدزاده، هوشمندی که توانسته بود در رشته صنعت با تغییر ابتکاری در آینه های جیبی، تولید ثروت کند در این امر هم با تبدیل ابتکاری، واژه «تکیه» به «مهدیه» و واژه «هیئتی» به «انجمنی» و شعار جذاب پیروی از «قرآن» به جای پیروی از «اشخاص»، در عین حال که مشکل جدایی مردم از تکیه و هیئت و هیئتی ها را حل کرد، راه نفوذ دشمنان مهدیه را هم بست و جامعه دینی را از زیر یوغ وابستگانِ دربار بیرون کشید و چیزی نگذشت که مهدیه، بزرگ ترین مرکز مذهبی مقبول متدینین کشور و الگوی برگزیده شد و شهرت آفرید و شهرهای دیگر نیز از این اندیشه پیروزمند، به تقلید پرداختند و جنبش مهدیه سازی و گردهمایی ها و انجمن های مذهبی مردمی، همه جایی شد. تیزهوشی عابدزاده از اینجا بیشتر آشکار می شود چون می دانست در آن شرایط، سیاست حاکم بر بسیاری از مجتمع های دینی یا احزاب سیاسی، در راستای منافع غرب است و به وسیله دربار و آخوندهای درباری متأثر از روشنفکرنمایانی که مغزشان تا آنجا رقیق شده که از بینی چکیده و کله هایشان، بیش از کدویی خالی نبود. عابدزاده با توجه به این حساسیت ها در مرامنامه انجمن، قید کرده بود که « مهدیه»، مخصوص آموزش های دینی و صرفاً یک نهاد آموزشی و درسی! است و افراد این انجمن، حق دخالت در خطوط و نهادهای سیاسی و اجتماعی دیگر را ندارند و با همین تاکتیک، با غرب و شرق و همه عوامل شان در ایران، قطع رابطه کرده و بهانه ها را از همه دشمنان گرفته بود. 

آغاز فعالیت سیاسی 
همان عابدزاده که در اساسنامه برای افراد انجمن، دخالت در هرگونه حزب و سیاستی را ممنوع، قید کرده بود، همین که چهره سیاسی کشور درهم ریخت و در خراسان، قدرت و اعمال نفوذ کفایی طرفدار شاه کمتر می شد، تقیه را کنار گذاشت. در آن ایام مرحوم کاشانی، نامه ای انقلاب برانگیز خطاب به شیخ محمود حلبی نوشت که در آن روزگار در حوزه مشهد، فقیه و متکلم ممتازی بود و حیثیتش به شاگردی نخودکی و میرزای اصفهانی و دوستی با همه فقهای موجه آن روز خراسان مانند مرجع عالی قدر سید یونس اردبیلی، فقیه حائری، فقیه قمی، حاج شیخ هاشم و حاج شیخ مجتبی قزوینی و شیخ علی اکبر نوغانی تولیت مشروع مدرسه نواب، (فیضیه مشهد) و آقایان دامغانی، شیخ غلامحسین تبریزی و شیخ غلامحسین بادکوبه ای و دیگر بزرگان روز حوزه به کمال رسیده بود. 
آری شیخ محمود حلبی، پس از رسیدن نامه آقای کاشانی برخلاف ضوابط حوزه آن روز، بدون هماهنگی با کفایی و دربار، به شیوه ای انقلابی، مردم را برای شنیدن اعلامیه تاریخی آیت الله کاشانی و گزارش مطالب سیاسی روز به مسجد جامع گوهرشاد فراخواند و با این کار، تعادل قوا را درهم ریخت و حوزه ای که بدون اجازه کفایی، نفس نمی کشید ناگهان احساس آزادی کرد و مرحوم حلبی با آنکه می دانست مدرسه ها و هیئت های مذهبی مشهد، آگاهانه یا ناخودآگاه تحت سلطه هیأت مدیره وابسته به دربار هستند در آن سخنرانی، باب تازه ای گشود و مطالبه تاریخی و خطرناک مرحوم کاشانی را به مردم خراسان ابلاغ کرد و از همه هیئت های مذهبی و مجامع دینی خراسان درخواست کرد که آن شب سرنوشت ساز در مسجد گوهرشاد، تجمع کرده و آماده شوند تا منسجم و متحد در مقابل مخالفان اسلام و نهضت نفت، به پا خاسته و به دفاع از حریم اسلام برخیزند. 

فلسفه دفاع از مصدق 
فردای آن روز، مرحوم عابدزاده به وسیله دوستانی که در قم داشت از جمله آقای خزعلی و مرحومان شیخ محمد نوه نهاوندی بزرگ و انصاری منبری، از مراجع قم و به خصوص آیت الله فیض و آیت الله خوانساری کسب تکلیف کرد زیرا آیت الله بروجردی، دخالت مستقیم سیاسی خود را از آنجا که مرجع تقلید بود به مصلحت نمی دانست و تقیه می کرد و آن گاه که عابدزاده، مجوز دخالت در سیاست را از مراجع قم هم دریافت، با این حجت شرعی، از سیاسی ترین ها شد. عجیب اینکه حاجی عابدزاده و حاج شیخ محمود حلبی، با وجود روحیه محتاط و مقدسی که داشتند تا آخرین روز مبارزات یعنی 28 مرداد 32 با وجود همه درگیری های درون گروهی میان سران نهضت نفت، تا پایان، مصدقی ماندند و چون اعتراض کردیم پاسخ می دادند که اگر شاه، مصدق را از سر راه بردارد بقیه را یک لقمه می کند و امروز، مصدق، سنگر اولیه است. گرچه اینان از برخی خطاهای مصدق به خصوص دموکراسی بازی ها و غربزدگی ها و اهانت هایی که اطرافیانش علیه کاشانی و نواب و روحانیت مبارز و اصیل می کردند و مصدق نیز سکوت می کرد، سخت رنج می بردند. البته ما بعدها دریافتیم که آن اهانت ها دست پخت راست های چپ نما و توده نفتی ها و ساواکی ها بوده ولی آنچه مصدق را هلاک کرد باورهای او به بعضی ارزش های غربی بود و به حدی دمکرات مآبی کرد که دشمنان توانستند با افکندن یک پلاک به نام « فقیه مبارز کاشانی» بر گردن حیوانی در معابر، روحانیت و مراجع قم و مردم متدین را ملتهب سازند و پایگاه مردمی خود او هم، ضعیف شد. اساسا در دهه 34، فراز و نشیب مبارزات و رفت و برگشت مبارزین، بسیار و گاه غافلگیر کننده بود؛ مثلا در دهه 40 و 50 ناگهان بزرگانی چون مرحوم میلانی، استاد مجاهد ما و مرجع بزرگ، پس از سال ها سابقه انقلابی، تغییر رویه دادند و از صف مبارزه، کنار کشیدند. 

شکست نهضت 
در آغاز نهضت، با یک نامه مرحوم کاشانی و سخنرانی شیخ محمود حلبی، خراسان، دگرگون شد و طاغوتی که انگلستان به مدت 200 سال آفریده بود چون یخی آب شد و در 30 تیر هم طرح کودتای سرد و خطرناک غرب با حرکتی به آن سادگی نقش بر آب شد. لیکن از فردای سقوط قوام به جای اینکه روشنفکران بی فکر و دین نمایان بی دین، حرکت تاریخی، زیبا و موفق آقای کاشانی را سرمایه وحدت قرار دهند، آنچنان بر فاصله ها افزودند که صلح گروه های سیاسی با یکدیگر، از صلح با دشمن، دشوارتر گردید زیرا هنوز مرکب نامه کاشانی، خشک نشده بود که روزنامه شورش، ارگان تندروهای جبهه ملی که خط دهنده آن، دکتر حسین فاطمی بود، کاریکاتوری را از کاشانی پیشگام، در حال معاشقه با دالس کثیف نشر داده بود و من به قدری خشمگین شدم که اگر می توانستم فاطمی را که دوران نهضت، عبد خدایی او را ترور کرد و پس از کودتا، بعد از شکنجه های اشرف، شاه اعدام کرد با دست خود خفه می کردم و به همین دلیل می گویم بعضی تا آنجا روشنفکر می گردند که مغزها زلال و از بینی ها می چکد و بعضی مؤمنان اشعری تر از اشاعره می گردند. آری این افراط و تفریط ها جوی را به وجود آورد که ملیون و متدینین آگاه، خار در چشم و استخوان در گلو به انتظار مرگ زودرس نهضت نشسته بودند. 

سرکوب و دستگیری منتقدان 
از فردای 28 مرداد، دستگاه سرکوب اطلاعاتی رژیم اندک اندک شدت عمل به خرج می داد. سازمان امنیت آمریکایی شکل گرفت و قامت به نابودی هرگونه مخالفی برافراشت. سرآغاز به چند صد مارکسیست دوآتشه و جدی تر پرداخت و برخی را اعدام و برخی را ساواکی کرد و پس از آن، مجاهد صادق، نواب صفوی و سران فداییان اسلام را به بهانه تروری که انجام نشد، تیرباران کرد و جالب است بدانید وحشت دشمن از آنان به حدی بود که سفارت آمریکا از پیکر خونین آنان یکبار در تابوت و یکبار هم در گور تصویر گرفت و کارشناسان سازمان سیا بر سر جنازه اش آمدند تا مطمئن شوند زاپاتا کشته شده است. کودتاگران چون از تهران، فارغ شدند به شهرستان ها و به ویژه به سراغ مشهد که یک پایگاه اصیل مبارزه و الهام بخش سراسر کشور بود، آمده و نخست چند نفر از کانون استاد شریعتی و بعد هم حاجی عابدزاده را بازداشت کردند. متاسفانه مرحوم عابدزاده با تهدید رژیم مبنی بر آزار و اذیت جوانان مهدیه، نه از ترس جان خود که از ترس آنان، پس از زندان از سیاست فاصله گرفت و اینچنین مهدیه نیز شکار حکومت شد و آنگاه بود که آگاهانه و به دست خودمان انشعاب کردیم. 
مهدیه تهران و منبرهای معروف شیخ احمد کافی 
موج دوری از سیاست 
موج مهدیه سازی و ایجاد انجمن های دینی و قرآنی و دعاهای ندبه به عنوان عکس العملی در برابر حسینیه ها و کارهای لغو برخی هیات ها که خودآگاه و ناخودآگاه در خدمت دربار و مطامع استعمار قرار گرفته بودند، به تقلید از عابدزاده در همه کشور، راه افتاد ولی متأسفانه از سال 37 نیز همه بی خبر از پشت پرده به تقلید مهدیه خوشنام مادر، غیر سیاسی گشتند و مهدیه بزرگ تهران هم که به مدیریت مرحوم شیخ احمد کافی و طبق الگوی مشهد، ساخته شده بود با همین روش، شروع به کار کرد. 

تاسیس انجمن حجتیه در فضای سکوت 
اندک اندک وضع چنان شد که حلبی دانست با آن همه کینه کفایی دوباره به قدرت رسیده، دیگر اجازه هیچ گونه فعالیتی به او داده نمی شود و بنابراین مصمم گردید به تهران، مهاجرت و به حرکت تازه ای بپردازد و چون از پیش، با زیانباری بهائیت، آشنا و پس از 28 مرداد می دید که تشکیلات زیرزمینی آنان با تکنیک ها و تاکتیک های تازه ای وارد حکومت می شوند تا آنجا که در آخرین روزهای حکومت شاه، نخست وزیر و بعضی از وزرا و نیز ساواک را در اختیار داشتند و خطرناک تر اینکه بهائیان، جاسوسان و عمال باوفای صهیونیست ها در ایران بودند، جهاد سیاسی پیشین را تبدیل به اجتهادی سیاسی کرده و تقیه را - نه برای حفظ جان- برگزید زیرا در آن دوران هرگونه مخالفت آشکار با حکومت را ناموفق و خودکشی و بیهوده می دید و همه دیدیم تا پیروزی انقلاب هرگونه فعالیت چریکی از ابتدا، شکست خورده و ناکام می بود، لذا آقای حلبی با هم اندیشی آقای فلسفی که در آن روزگار، مطرود دربار نبود و یکی دو بزرگ دیگر و حمایت های آقای خوانساری، کمر مبارزه برای افشاء و ریشه زنی بهائیت بربست و چون می دانست هیچ گونه مبارزه ای با دولت آن روز، میسر نیست با این تعهد که در سیاست روز، دخالتی نداشته باشد، اجازه تأسیس « انجمن خیریه حجتیه» را در شرایطی که همه مردم، حکومت را بی دین و غیر مردمی می دانستند از رژیم گرفت و حکومت برای کسب آبروی خود، چنین مجوزی را به ضمانت آیت ا... خوانساری و آقای فلسفی و تعهد کتبی حلبی به عدم فعالیت سیاسی به او دادند و او آنچنان مفید، مشروع و هوشمندانه تا سال 41 به پیش می رفت که اکثر مراجع حتی امام(ره)، اجازه مصرف وجوهات برای پیشرفت مبارزه با بهائیت به او می دادند و کسانی که عقل و دین دارند و با جو دوران فترت و رکود سیاسی از سال 32 تا 42 آشنا می باشند می دانند که ساواک در این ده سال، کاری کرده بود که مردم دیندار و به خصوص روحانیت، دچار یک افت سیاسی بزرگ و توقف و سکته تاریخی شدند و مبارزات دینی آنچنان فروکش کرده بود که در همه کشور به جز گروهی کوچک از پخته مردان دین دار هوشمند و جوانان ملی مذهبی آن هم غیر آشکار و آنها نیز دائم منکوب و سرکوب و یا زندانی بودند، نَفَس کِشی در سپهر سیاست ایران باقی نمانده و یأس، همه را گرفته بود و فضا چنان مرده گونه بود که بسیاری از جوانان چون انقلابی می شدند، مارکسیست و یا التقاطی می گشتند. اگر کسی فضای رخوت و یأس و بی حرکتی دهه پس از کودتای 28 مرداد تا قبل از قیام امام(ره) را درک کرده باشد می داند که شیخ محمود حلبی با چه تدبیری توانسته بود در دهه فترت و توقف همگانی، انجمن حجتیه دهه نخست را آنچنان پربهره بنا کرده و جنبش جوانان مذهبی را دوباره، راه اندازی کند. البته پس از آغاز نهضت امام(ره)، انجمن حجتیه، کارکرد غلط و اساساً مفهوم دیگری یافت. 

مبارزه علمی با بهائیت 
انجمن حجتیه، ارتباطی با « انجمن پیروان قرآن» و « مهدیه عابدزاده» و دیگر انجمن ها و مهدیه ها نداشت، بلکه به عکس امروز که گروه مال اندوزشان، مالک دعای ندبه های پرهیاهو و پرهزینه و تجملی هستند، انجمن حجتیه آن روز با دعاهای ندبه و دیگر انجمن ها هم ارتباط چندانی نداشت. افراد انجمن حجتیه از نظر کمی و عددی، اندک و تا مدتی برای عموم، ناشناخته بودند لیکن از نظر کیفی به علت گزینش هوشمندانه آقای حلبی و مدیریت ایشان، افرادی زبردست در مباحثات و مناظرات دینی و مذهبی و به خصوص در مبارزه با بهائیت، دارای چنان توانی می شدند که حضیره القدس مرکز بهائیان، مکانی که با انواع تشویق و تطمیع ها، مردم را به جانب خود می کشاند، به همه نهادهای خود دستور داده بود که از گفت وگو و مناظره با اعضای انجمن حجتیه، پرهیز کنند. اگر رساله ای که مرحوم امیرپور در روزهایی که عضو انجمن بود نوشته است بخوانید با توان افراد مناظره انجمن حجتیه بیشتر آشنا می شوید. 

دعوای کوکا و پپسی! 
گروه مادی اندیش انجمن حجتیه، گرچه آقای حلبی، خود اهل دنیا نبود، فریب دشمن را خورده و پول را وسیله بهتری برای رسیدن به هدف! دانسته و مردان اقتصادی انجمن وارد بازاری که شاه می خواست یعنی بازار واردات اجناس پردرآمد تجملی شدند، غافل از اینکه پیروزی های قبلی از آن رو بوده است که خالصانه و با سرمایه زراره و هشام علیه بهائیت می جنگیده اند. 
شاید اولین مبارزه اقتصادی انجمن حجتیه با بهائیت، با گرفتن امتیاز کوکاکولا (گرچه به نام دیگر اشخاص) در مقابله با پپسی کولایی باشد که در انحصار بهائیان بود و این نخستین تله و طعمه ای بود که توانست شخصیت علمی و کلامی انجمن حجتیه را تبدیل به شخصیت اقتصادی سودجویانه گرداند و چون جنگ کوکاکولا و پپسی کولا، همه کسی و همه جایی گردید رهبر کنونی انقلاب که در آن روزگار، بیش از 20 سال نداشتند به ارشادشان فرمودند: « اینقدر بر سر پپسی وکوکاکولایی که سود هر دو به یک جیب می ریزد، درگیر نشوید.» 
سخنرانی حسن رحیم پور ازغدی 
انحراف انجمن 
به پژوهشگران عزیز عرض می کنم که هرگز در پی شناخت انجمن حجتیه آن روز که دیگر وجود خارجی ندارد، نباشید که آن انجمن هم به مانند صدها حزب و انجمن و هیأت خوب و بد نیم قرن گذشته، اینک در قبرستان احزاب، آرامیده است بلکه باید با تأمل بیشتر به سیر منفی نفوذی های انجمنی نمایی بپردازیم که پس از پیروزی انقلاب با هر وسیله ای در پی تحریف انقلاب اسلامی هستند زیرا انجمن برخلاف پندارهای ساده لوحانه از سال 32تا سال 42، موفق ترین جمعیت مذهبی بود. چه می گویم؟ در آن دوران، هیچ جمعیت مذهبی و سیاسی فعال و آزادی نبود که انجمن حجتیه، بخواهد سیاسی باشد افسوس که انجمن بدون توجه به این مرض کشنده از سال های 38 به بعد غافل از اینکه تارهای سرطانی با آهستگی در جان بعضی از انجمنیان، ریشه می دواند، به کارش ادامه می داد و آن اندک هم که مرض را می دیدند و مریضان را می شناختند، فتنه را آن قدر بزرگ نمی دانستند که کشنده باشد و برای حفظ ساختار انجمن مدارا می کردند اما با زندانی شدن امام خمینی(ره) و هیجان انقلابی، ضربه بعدی به جامعه بر سر انجمنی که تعهد به عدم دخالت در سیاست و عدم مبارزه با دولت! سپرده بود فرود آمد و متدینان را تا آنجا تکان داد که برخی از آنان که پیوندشان در فرهنگ علوی ریشه دار بود، از هر طبقه ای که بودند چه پیاده نظام و چه دست اندرکاران رشته ها و چه گردانندگان بالایی به طور انفرادی نه تشکیلاتی، از انجمن بیرون می رفتند ولی این سرریزها آن قدر نبود که لطمه ای به ساختار انجمن بزند بلکه پس از رهایی امام(ره) از زندان، خرسند از اینکه درگیر ماجرای زودگذری!! نشده اند که باعث تعطیل انجمن شود، به تدبیر خود، آفرین هم می گفتند. 





نظرات کاربران